بررسی بی بی شاور
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
بی بی شاورجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.دختر عزیزم متاسفانه بخاطر اینکه خونمون یکم کوچولو موچولو بود و مهمونای ما زیاد بودن و همه رو باید باهم دعوت میکردیم،منو بابا از گرفتن بی بی شاور صرفنظر کردیم و تصمیم گرفتیم این جشنو دونفره برگزار کنیم.این هم نمای کلی از ات...
ماجرای 1395/4/3 آخرین سونوگرافی
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
1395/4/3 آخرین سونوگرافیدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.عکس سونوگرافیتو ندارم دختر عزیزم. جا گذاشتم تو اتاق دکتر
افشای جزئیات ماه نهم بارداری
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
ماه نهم بارداریدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
ماجرای انتظارا به سر رسید...
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
انتظارا به سر رسید...در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.وقتی من به بخش منتقل شدم اصلا حال خوبی نداشتم ولی با دیدن تو همه دردهام یادم رفت. فقط به فکر این بودم که بتونم بهت شیر بدم.چون بلد نبودم اولش خیلی سخت بود ولی باهر زحمتی که بود، به عشق تو فرشته کوچولوی موفق شدم.تق...
گزارشی از عقیقه
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
عقیقهدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.بعد از 24 ساعت منو از بیمارستان مرخص کردن،بابا اومده بود دنبال من و دختر نازم آترینا که مارو به خونه ببره. بابا وقتی تورو در آغوش گرفت خوشحالی تو چشماش موج میزد و همش قربون صدقت میرفت. چون من حال خوبی نداشتم و هنوز بلد نبودم چطور...
گزارشی از اولین های آترینا گلی
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
اولین های آترینا گلیجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.روز یکشنبه 1395/6/7 نوبت کلینیک داشتی واسه آزمایش تیروئید و چک کردن اینکه زردی داری یا نه؟ صبح اون روز برای اولین بار حمام کردی.مامان جون فاطمه تورو واسه حمام آماده کرد و من فقط نظاره گر بودم و قربون صدقت میرفتم....
پشت پرده اولین مهمانی گل دخترم
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
اولین مهمانی گل دخترمدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.جمعه 1395/6/12 وقتی که تو 10 روزت بود،ما واسه تولد 3سالگی محمدطاها،خونه عمو محمد دعوت شدیم. من خیلی شوق داشتم چون بجز خونه باباجون و پدر جون،اولین مهمانی بود که میرفتی.حیف که خیلی کوچولو موچولو و حساس بودی وگرنه م...
افشای جزئیات دخترم یکی یدونست،دخترم چراغ خونست
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
دخترم یکی یدونست،دخترم چراغ خونستدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.روز 1395/6/15 تورو واسه اولین بار بهداشت بردم تا مراقبت های خودشونو شروع کنن،قدت بلند نشده بود اما 3500 گرم شده بودی که میگفتن پیشرفت خوبیه،آخه تا 10 روزگی هیچ نوزادی افزایش وزن که نداره هییییچ،...
پشت پرده تولد پدر جون
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
تولد پدر جوندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.1395/6/18 یک روز قبل از تولد پدر جون جهانگیر منو بابا تصمیم گرفتیم واسه تولد پدر جون اونو سوپرایز کنیم و براش کیک بگیریم و روز تولدش رو جشن بگیریم.من، تو وبابا واسه سفارش شیرینی به شیرینی فروشی رفتیم.چند دقیقه ای میشد که و...
عید سعید غدیر خم؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 0:34
عید سعید غدیر خمدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.عید غدیر خم سه شنبه 1395/6/30 بود.وقتی تو 27 روزه بودی.مسجد رسالت،یعنی مسجد نور به مناسبت این عید سعید جشنی به پا کرده بود.قرار بود من،تو و بابا مهدی باهم در این جشن شرکت کنیم اما متاسفانه اون روز بابا مهدی شیفت بود و ...
تولد پدر جون
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 20:29
1395/6/18 یک روز قبل از تولد پدر جون جهانگیر منو بابا تصمیم گرفتیم واسه تولد پدر جون اونو سوپرایز کنیم و براش کیک بگیریم و روز تولدش رو جشن بگیریم.من، تو وبابا واسه سفارش شیرینی به شیرینی فروشی رفتیم.چند دقیقه ای میشد که وارد شیرینی فروشی شدیم و هنوز کیک رو سفارش نداده بودیم که تو بهونه گرفتی و شیر ...
عید سعید غدیر خم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:25
عید غدیر خم سه شنبه 1395/6/30 بود.وقتی تو 27 روزه بودی.مسجد رسالت،یعنی مسجد نور به مناسبت این عید سعید جشنی به پا کرده بود.قرار بود من،تو و بابا مهدی باهم در این جشن شرکت کنیم اما متاسفانه اون روز بابا مهدی شیفت بود و نمی تونست با ما باشه.من،تو،مادر جون و زن عمو عاطفه باهم در این جشن شرکت کردیم.اونج...
بی بی شاور
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
دختر عزیزم متاسفانه بخاطر اینکه خونمون یکم کوچولو موچولو بود و مهمونای ما زیاد بودن و همه رو باید باهم دعوت میکردیم،منو بابا از گرفتن بی بی شاور صرفنظر کردیم و تصمیم گرفتیم این جشنو دونفره برگزار کنیم. این هم نمای کلی از اتاق آترینا، پرنسس من...xa0
1395/4/3 آخرین سونوگرافی
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
34 هفته و 2 روزت بود که من واسه آخرین بار می رفتم سونو... دکتر علوی اون روز بهم گفت که همه چیز دخترت عالیه.وزنت 2305 گرم بود که به نظر دکتر واسه 34 هفته خیلی خوب بود.وقتی شنیدم که همه چیز داره خوب پیش میره خوشحال و خندون از اتاق آقای دکتر بیرون اومدم تا این خبر رو به بابا مهدی بدم.بابا مهدی هم ازین ...
انتظارا به سر رسید...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
xa0تا اینکه صبح چهارشنبه 1395/6/3 ساعت 5صبح، نشونه هایی از اومدنت رو بمن نشون دادی.من روxa0بابا به بیمارستان فاطمه الزهرا رسوند،اون لحظه من هم خوشحال بودم که تورو میبینم،هم پر از استرس و نگرانی بودم آخه یجورایی از زایمان میترسیدم.من صبح بستری شدم اما تو، نوگل باغ امیدم،دختر نازم،ساعت 16:10 به دنیا ا...
عقیقه
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
بعد از 24 ساعت منو از بیمارستان مرخص کردن،بابا اومده بود دنبال من و دختر نازم آترینا که مارو به خونه ببره.xa0بابا وقتی تورو در آغوش گرفت خوشحالی تو چشماش موج میزد و همش قربون صدقت میرفت.xa0چون من حال خوبی نداشتم و هنوز بلد نبودم چطور باید ازتو، پرنسس مامان نگهداری کنم،من و بابا تصمیم گرفتیم که واسه ...
اولین های آترینا گلی
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
روز یکشنبه 1395/6/7 نوبت کلینیک داشتی واسه آزمایش تیروئید و چک کردن اینکه زردی داری یا نه؟ صبح اون روز برای اولین بار حمام کردی.مامان جون فاطمه تورو واسه حمام آماده کرد و من فقط نظاره گر بودم و قربون صدقت میرفتم. با اینکه اولین بار بود ولی انگار حمام کردن رو دوس داشتی آخه زیاد گریه نکردی و آروم تو د...
اولین مهمانی گل دخترم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
جمعه 1395/6/12 وقتی که تو 10 روزت بود،ما واسه تولد 3سالگی محمدطاها،خونه عمو محمد دعوت شدیم. من خیلی شوق داشتم چون بجز خونه باباجون و پدر جون،اولین مهمانی بود که میرفتی.حیف که خیلی کوچولو موچولو و حساس بودی وگرنه من دوس داشتم خیلی زود باخودم جاهای مختلف ببرمت.اما یه دفعه که منو بابا واسه کاری تورو با...
دخترم یکی یدونست،دخترم چراغ خونست
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 3:50
روز 1395/6/15 تورو واسه اولین بار بهداشت بردم تا مراقبت های خودشونو شروع کنن،قدت بلند نشده بود اما 3500 گرم شده بودی که میگفتن پیشرفت خوبیه،آخه تا 10 روزگی هیچ نوزادی افزایش وزن که نداره هییییچ،کاهش وزن هم پیدا میکنه.ولی از 10 روزگی به بعد زمان وزن گیریه.تو فقط 3 روز بود که وارد زمان وزن گیری میشدی ...
سیسمونی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 19:00
xa0من و بابا انقد واسه خریدن سیسمونی واسه تو ذوق داشتیم که از 3ماه قبل از موعد تولدت اتاقت رو کامل چیده بودیم و سیسمونیتو کامل خریده بودیم،البته دست مامان جون فاطمه درد نکنه سیسمونی تو همش هدیه مامان جون بود،من و بابا فقط اونارو با سلیقه خودمون خریدیم. اینم عکس یه سری از سیسمونی دختر نازم... xa0 xa0...