
عقیقهدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.بعد از 24 ساعت منو از بیمارستان مرخص کردن،بابا اومده بود دنبال من و دختر نازم آترینا که مارو به خونه ببره. بابا وقتی تورو در آغوش گرفت خوشحالی تو چشماش موج میزد و همش قربون صدقت میرفت. چون من حال خوبی نداشتم و هنوز بلد نبودم چطور باید ازتو، پرنسس مامان نگهداری کنم،من و بابا تصمیم گرفتیم که واسه چند روز برم خونه مامان جون فاطمه تاهم خودم حالم بهتر بشه هم اینکه از مامان جون یکم بچه داری یاد بگیرم. روز شنبه 1395/6/6 من و بابا تص...
ادامه مطلب
بعد از 24 ساعت منو از بیمارستان مرخص کردن،بابا اومده بود دنبال من و دختر نازم آترینا که مارو به خونه ببره.بابا وقتی تورو در آغوش گرفت خوشحالی تو چشماش موج میزد و همش قربون صدقت میرفت.چون من حال خوبی نداشتم و هنوز بلد نبودم چطور باید ازتو، پرنسس مامان نگهداری کنم،من و بابا تصمیم گرفتیم که واسه چند روز برم خونه مامان جون فاطمه تاهم خودم حالم بهتر بشه هم اینکه از مامان جون یکم بچه داری یاد بگیرم.روز شنبه 1395/6/6 من و بابا تصمیم گرفتیم واسه طول عمر و سلامتیت گوسفندی به نیت عقیقه قربونی کنیم.بابا انقد تورو دوس داشت که همون روز اول میخواست اینکارو بکنه ولی ن...
ادامه مطلب